تبليغاتX
baby شازده ماهان
خاطرات آقا کوچولو
سلام

امیدوارم زندگی بر وفق مراد باشد و اوضاع و احوال روبراه باشد. ما هم بد نیستیم ولی کار و بارمون یک خورده تو هم و گره خورده است ٬ خدا کند زودتر تکلیفمون معلوم شود.

ماهان هم حسابی با مامانیش خو گرفته و میمی صدایش می کند.

همان طور که قبلا گفته بودم ٬ برادر زاده ام ( مبین ) شش هفته از ماهان کوچکتر است و من همیشه دوست داشتم این دو تا را با هم ببینم.

و این هم دو تا کوچولوی خوردنی ما   

          

ماهان هر روز صبح می رفت توی پله ها و baby را صدا می کرد. این اولین کلمه انگلیسی بود که ماهان گفت بدون اینکه ما یادش داده باشیم. مبین و خانواده اش  طبقه پایینی مامان اینها ساکن هستند.

وروجکها در حال بازی زیر میز ناهارخوری

اگر می بینید لباس هاشون دو قلویی است ٬ به این خاطر است که سوغاتی مکه هستند.

 

مبین در حال تلاش برای بوسیدن ماهان

کوچولوها در حال باز کردن چمدانی که به سختی بسته شده بود. اون دونه های قرمز هم نتیجه بیماری ماهان بود.

این خلاصه ای از شیطنت فسقلیها بود.

خوش باشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 4:0 PM  توسط مامان سارا  | 

بالاخره سفر نسبتا طولانی ما هم تمام شد و ما برگشتیم (به همراه مامان  زور ما بیشتر بود ). چند روز اول خیلی سخت بود و اصلا حال و حوصله هیچ کاری حتی جمع و جور کردن وسایل را هم نداشتم ٬ الان کم کمک دارد اوضاع بهتر می شود. درست مثل بچه گیهام که از مسافرت بر می گشتیم ٬ انگار تمام غم و غصه دنیا را بهم داده بودند.

به هر حال سفر خوبی بود و کلی خوش گذروندیم. دیدن خانواده ها بعد از دو سال و همچنین مهمانی بازی کلی مزه داشت. آقا ماهان هم کلی کیفور شد از دیدن فامیل و دوست و آشنا و حسابی تحویل بازار داشت.گل پسر کلی حرف زدن از پسر داییش یاد گرفت.(این دو تا نوه همش ۴۵ روز اختلاف سنی دارند) . از لحظه ای که سوار هواپیما شدیم ٬ ماهان هر بچه ای را که می دید می خواست بوس کند و تا موفق نمی شد دست بر دار نبود !!! بعضی بچه ها هم فرار می کردند و .....

 توی این سفر آرزو جون و آرش گلی را هم دیدیم که خیلی خوشحال کننده بود. البته قرارمون توی پارک بود و بچه ها حسابی کیف کردند. ما هم فقط دنبال بچه ها بودیم.

ماهان حدود ده روز هم بیمار شد ٬ اول سه روز تب شدید (تا به حال این طور تب نکرده بود) و بعد تمام بدنش را دونه های قرمز پوشوند. هنوز هم دونه ها روی بدنش هست. نه آبله مرغون بوده نه سرخک !! فقط بچه را اذیت کرد حسابی .

توی این مدت برای بر و بچه های وبلاگی هم کلی خبر و اتفاق رخ داده بوده که باعث خوشحالیم شدند٬ مثل : تبریک به صوفی جون به خاطر نی نی دومی و اومدن مامان مرجان پیششون و کلی خبرهای دیگر  البته از این که پدر و مادر مهسا (مامان ملودی خوشگلم ) موفق به دریافت ویزا نشدند خیلی ناراحت شدم.امیدوارم هر چه زودتر دیدارشون تازه شود.

در کل سفر  ماهان همش به من چسبیده بود غذا خوردن را تعطیل کرده بود و تا دلتون بخواهد شیطونی می کرد. کلی کار جدید هم از مبین ( پسر داییش ) یاد گرفت. نتیجه این شد که در این مدت بنده تمام وقت در خونه بودم و نشد حتی تا بازار بروم . البته یک مرتبه با هزار ترفند تا جمهوری رفتم.

یک عالمه عکس هم دارم که بعد از  انتخاب بهتریناشون توی پستهای بعدی می گذارمشون.

کلی حرف برای گفتن داشتم بتدریج در موردشون صحبت می کنم. به نظر من  مردم ایران خیلی عجول و کم حوصله تر از دو سال پیش شده اند. رانندگی هم خیلی بد و ناجور شده بود. من همیشه حس می کردم  الان است که تصادف کنیم!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:30 PM  توسط مامان سارا  |