تبليغاتX
baby شازده ماهان - روزهای با ماهان بودن
خاطرات آقا کوچولو
سلام

خودم هم نمی دونم چرا این دفعه این قدر فاصله افتاد..اما فکر که می کنم می بینم تو شرکت که نمی تونم ...خونه هم که بدتر...

هفت صبح نشده به سختی بیدار می شوی ..تند تند و هول هولکی حاضر می شوی ..یک چیزی به اسم صبحانه در عرض سی ثانیه می خوری...معمولا شانس هم نداری و موهات مثل کوه آتشفشان پس ار انفجار است یابد حرص اونها را هم خورد ...حداقل صاف هم نیستند. بعد از این همه تازه رسیدی به قسمت هیجانی ماجرا ..برو و بچه ات را بیدار کن ..بچه ای که در خواب ناز فرو رفته و تبدیل شده به مظلومترین و زیباترین مخلوق روی زمین....اکر شب پیش زود و به موقع خوابیده باشد یا به عبارتی غش کرده باشد با یکی دو بار ناز و نوازش بیدار می شود اگر شب قبلش با دردسر خوابیده باشد باید آماده آهنگ دلنشین گریه و زاری هم باشی ...تازه این اول ماجرا است...بچه جان هر روز هوس یک چیز عجیب وغریب هم می کند ..یک روز می خواهد این اسباب بازی را ببرد فرداش می خواهد فایو تینگز ببرد و ..دردسر لباس هم مثنوی هفتاد من کاغذ است...آقا می خواهند با شلوار راحتی توی خونه بروند بیرون و همه جا...روز اول تمام مسیر و توی مهد گریه می کند ..به روز خودت نمی آوری و روزت را زهرمار می کنی فردای اون روز بچه ات هیچی نمی گوید و مثل بچه آدم (خوب ) لباسش را می پوشد اما می گوید شلوار خونه را هم می برم وقتی جیش کردم این را می پوشم   با خودت فکر می کنی ..چه خوب به سختی دیروز می ارزید  اما عصر که می روی بچه را از مهد بیاوری می بینی ای دل غافل ..بچه به این کوچکی راهش را پیدا کرده و بدون جنگ و خونریزی برنده شده و دارد با شلوار خونه اش کیف می کند پس باز هم حرص می خوری ...همین داستان با شدت ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر برای کفش اتفاق می افتد ..چون تنها کفشی که حاضر است بپوشد صندل است بگذریم که الان زمستون است...همون را هم فقط دم در مهد می پوشد بعد هم در می اورد و جایی می اندازد که هیچ وقت پیدا نمی شود ...الان یک هفته است که صندلها گم شده اند و تو خیلی خوشحالی ...    

تازه الان به سلامتی رسیدی مهد ..اگر تا الان همه چیز خوب پیش رفته باشد ولی مربی مورد علاقه بچه ات در مهد نباشد باید منتظر موج دوم باشی چون به پهنای صورتش اشک می ریزد و حاضر به جدای نیست. اما اگر مربی مورد علاقه اش را دید دیگر تبدیل به فراموش شده می شوی ولی باز هم مدرسه ات دیر شد.

سر کار هم یک روز حوصله نداری ..یک روز اون قدر کار داری که نمی دونی چه کار کنی؟؟بعضی روزها ساعت نمی گذرد ...و فکر این که فردا ناهار چی درست کنی از همه عذاب دهنده تر است ...

ساعت ۵ تعطیل می شوی و تا بچه ات را از مهد بگیری و برسی خانه ساعت شده ۶ ..می رسی خانه خودت و بچه گرسنه ...اول غذا برای بچه ات گرم می کنی ..خدا پدر و مادر مخترع ماکروویو را بیامرزد...چون می دونی بچه ات که گرسنه می شود نمی گوید من گشنه هستم..شیطتنتش را ۱۰۰۰۰برابر می کنم و می فهمی گرسنه است ..برایش تلویزیون هم روشن می کنی و تا غذایش را بدهی ساعت از ۷ هم گذشته خودش می تواند غذایش را بخورد ولی به دردسر ریخت و پاش بعدش نمی ارزد پس پابه پایش و قاشق به قاشق غذایش را می دهی ....تازه وقتی غذایش را خورد می تونی فکری به حال خودت بکنی و فکر اساسی برای آشپزخانه و ناهار فردا    

 خوب با این همه وقت برای چه کاری نمی موند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این هم چندراه برای ....

بچه ات کتاب دوست دارد خب تو هم از بچگیش براش ماهی دو تا کتاب از کتابهای دیزنی را خریدی و گاهی براش می خونی ..البته خودش از روی  رنگ کتاب مورد علاقه اش را می اورد و می خواهد برایش بخونی ...این روزها عاشق son nemo و ....را دارد. بعضی وقتها هم کتابها را پاره پیدا می کنید.  تامس را هم خیلی دوست دارد

File:Thomas Tank Engine 1.JPG

البته شما هم شریک لحظه های شادی و خندها و غش غش کردنش موقع دیدن فیلمهای bob the builder , thomas the tank engine , finding nemo , madagascar i & ii و ...برای ۹۰۰۰۰ بلر هستید و دیکر شکل و شمایل تلویزیون و برنامهای خودتان را فراموش کرده اید به غیر از Air crash investigation  که بچتون بدجوری دوستش دارد.

این همه فیلم دیدن و یاد نگرفتن نکات منفیشون خیلی دور از انتظار است ..بچه شما از گوره خر فیلم ماداگاسکار تف سربالا انداختن را الگو کرده البته که نمی تواند ولی آب را که می تواند توی دهنش نگه دارد و شما را حرص بدهد.

بچه تون را می برید IMAX به این امید که از فیلم خوشش بیاید و بنشیند و شما هم یکمی استراحت کنید ولی بچه خوشش نمی آید و وسط سینما شلوار و کفش و جورابش را در می آورد و شلوار راحتی را می پوشد ( شانس آوردیم خواستگاری نمی خواهیم برویم اگر ممکن بود فامیل شود و شب همونجا بموند ) و وسط ردیفهای سینما گم می شود تا گریه کند و از گریه پیدایش کنید ...توی تاریکی هم دیگران را نمی بینی که چه طور نگاهت می کنند.

بچه شما حاضر نمی شود به آرایشگاه برود برای همین با خودتون می بریدش شاید تشویق و ترغیب شود ...

بچه شما :? boys dont need haircut, it's for the girls, haircut is silly  بعد هم کاغذی با نوشته پیدا می کند و با دلیل محکم میخ آخر را می کوبد : اینجا نشته ....ماهانا haircut نمی خواهند و هر روز هم موها بلندتر و فرفری تر می شوند.

 این وبلاگ هم دو ساله شد.

پسرک عاشق هواپیما در حال پراندن هواپیما(به قول خودش The biggest plane in the world)

  

یک روز پاییزی ...الان زمستان است ...

ماهان و نقاشی صورت ..دایناسور را خودش انتخاب کرد و به هیچ وجه هم کوتاه نیامد.

این کتاب را ماهان خیلی دوست داشت و عصرها که نزدیک اومدن من به خونه بود کتاب را می اورد و ورق می زد و نگاه می کرد...اون وقتها کمتر از یک سال داشت.

اینها هم کتابهای دیزنی

روز چهارشنبه هم باید برویم مهد چون احضار شدهایم..باید ببینیم آقا ماهان چه دسته گلی به آب داده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:30 PM  توسط مامان سارا  |